سلام دوست عزیز,به احترام شما مشاهده تصاویر و لینک ها بدون عضویت در سایت میسر می باشد ، اما باعث افتخار ما خواهد بود که عضوی از دوستان ما باشید

برای عضویت سریع روی این لینک کلیک کنید
برای بازیابی رمز عبور روی این متن کلیک کنید.

پت و مت و اعضای آن میزبان گرم شما خواهد بود
تبلیغات بنری
صفحه 2 از 24 نخستنخست 12345678912 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 7 به 12 از 142

موضوع: رمــــــان ------- .: توسکــا :.

  1. #1

  2. #7
    hale آواتار ها
    hale آنلاین نیست.offline

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    19
    تشکر
    0
    تشکر شده
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    دعوت شده
    در 0 تاپیک
    نقل قول شده
    در 0 پست
    صبح ساعت هشت حاضر شده بودم ... بابا هم لباس پوشیده و منتظر من بود ... دو تایی با بدرقه چشمای پر از نگرانی مامان خداحافظی کردیم و رفتیم ... بابا یه پراید دودی داشت ... با ماشین تا اونجا حدود نیم ساعت راه بود ... البته اگه به ترافیک نمی خوردیم ... هر دو سکوت کرده بودیم و اخمای بابا حسابی در هم بود ... منم داشتم ناخنامو می جویدم ... جلوی موسسه که رسیدیم بابا ماشینو پارک کرد و با هم رفتیم تو ... اینبار برعکس سری قبل استرس گرفته بودم ... شاید چون اون دفعه اصلا قصد نداشتم بازیگر بشم ولی این سری یه کم بهش امید داشتم ... منشی همون خانومه بود ... با دیدن ما اخم کرد و گفت:
    - بفرمایید ...
    دوست داشتم فحشش بدم ولی ملاحظه حضور بابا رو کردم و با اخم و تندی گفتم:
    - مشرقی هستم ... برای تست مجدد اومدم ...
    با حیرت نگام کرد و گفت:
    - شما؟
    - پ ن پ مادر بزرگ شما ...
    بابا بازومو فشرد و با تحکم گفت:
    - توسکا!!!
    بعد رو به خانومه گفت:
    - خانوم ما باید کجا بریم؟
    منشیه همونطور که با دهن باز به من نگاه می کرد اشاره به همون در کرد ... خواستیم بریم سمت در که سریع گفت:
    - تشریف داشته باشین ... از ساعت نه تست می گیرن ... یه ربع دیگه ...
    نگاه کردم به سالن ... چه عجب! چند تا مبل گذاشته بودن اونجا ... خبر نداشتم طناز چی کار کرده؟!! قرار بود روز بعدش بیاد اینجا ... اصلا دیگه ازش نپرسیدم چی شد ... من کی بهش زنگ می زدم که بار دومم باشه؟!! ولی خداییش اگه کارم جور شد دست اونم یه جوری بند می کنم ... این شغلو از اون دارم ... چه خوش خیالم من!!! کو شغل؟ در باز شد و یه دختره با مامانش اومدن تو و یه راست رفتن سمت منشیه ... عجب جیگری بود! چشمای درشت و کشیده سبز داشت با پوست برنزه و موهای بلوند ... منشیه حرفی که به من زده بود رو به اونم زد ... اونا هم اومدن نشستن ... تا ساعت نه سه نفر دیگه هم اومدن و شدیم پنج نفر ... یکی از یکی خوشگل تر بودن ... من بین اینا شانسی نداشتم ... البته قشنگ بودم ولی نه دیگه تا این حد!! مشخص بود پنج نفر به قول خودم رفتن واسه فینال ... کم مونده بود به بابا بگم پاشو بریم منصرف شدم ... ولی دندون سر جیگرم گذاشتم. بالاخره ساعت نه شد و خانومه گفت:
    - خانوم مشرقی بفرمایید داخل ...
    با بابا بلند شدیم ... بابا پرسید:
    - منم برم تو ایرادی نداره ...
    دختره پوزخندی زد و گفت:
    - اگه دخترتون هول نمی کنن ایرادی نداره ...
    بابا که فهمید یارو یه چیزیش می شه با اطمینان گفت:
    - دخترم اگه قرار بود هول بشه الان اینجا نبود ...
    الهی دهنتو طلا بگیرم یه روزی بابا ... دو تایی با هم رفتیم تو ... اووه چه خبر بود اینجا!!! دکور همون بود ... ولی آدمای پشت میز شده بودن هشت نفر ... یه دست مبل هم یه گوشه چیده شده بود ... کم کم داشتم هل می شدم به فیلمبردار یه صدابردار هم اضافه شده بود ... شهریار با دیدن ما ایستاد و با لبخند گفت:
    - سلام ... خیلی خوش اومدین خانوم مشرقی ...
    چه منو یادش مونده بود!!! دوباره یادم افتاد سلام نکردم ... بابا هم مثل من شوکه شده بود ... به همه سلام کردیم و یه گوشه ایستادیم ... شهریار گفت:
    - خب خانوم مشرقی بهتون تبریک می گم که به مرحله دوم رسیدین .... انگار شانس با شما که علاقه ای به بازیگری نداشتین بیشتر یار بوده ...
    زل زدم توی چشمای خاکستریش و گفتم:
    - اینطور به نظر می رسه ...
    لبخندی زد ... اشاره به صندلی های راحتی کرد و گفت:
    - بفرمایید بشینید خانوم مشرقی ... شما هم همینطور آقای ...
    سریع گفتم:
    - پدرم هستن ...
    شهریار گفت:
    - بله بله ... خیلی خوشبختم ... بفرمایید آقای مشرقی ...
    بابا هم تشکری کرد و هر دو نشستیم ... شهریار اشاره ای به جمع کرد و گفت:
    - دیگه بهتره جمع رو بهتون معرفی کنم ... شاید همکار شدیم ... اگه هم نشدیم مطمئن باشین شما که تا اینجا اومدین همیشه شانستون برای بازیگر شدن بالاست ...
    گیج و گنگ نگاش کردم و اون شروع به معرفی کرد:
    - کارگردان اثر که معرف حضورتون هستن ... آقای صدری ... ایشون هم فیلمنامه نویس ما آقای شکوهی ... خانوم مدیری گریمور حرفه ای ما هستن ...
    اصلا نمی فهمیدم داره چی می گه ... برام مهم نبود کی به کیه ... می خواستم زودتر تستم رو بدم و برم ... همه رو معرفی کرد ولی هنوز نمی دونستم خودش اونجا چی کاره است ... آقای صدری سوال ذهنمو جواب داد:
    - این شهریار گل هم ... تهیه کننده ماست ... که با وجود جوونیش خوب تونسته گروه رو ساپورت کنه ...
    دهنم باز موند ... پس بچه مایه داره!!! از اونا که نمی دونن پولاشونو چه جوری باید خرج کنن ... اینم زده تو کار تهیه کنندگی ... باشه ... خوش به حالش! ما که بخیل نیستیم خدا بیشتر بهش بده ...
    شهریار با لبخند تشکر کرد و گفت:
    - خب و اما تست امروز ...
    زل زدم توی دهنش ... بابا هم با دقت و ریز بینی به همه اونها خیره شده بود ... شهریار سرفه ای کرد و ادامه داد:
    - نقش امروزتون اینه که ما این وسط یه ماکت قرار می دیم ... شبیه قبر ... شما باید نقش دختری رو بازی کنین که پدرش به تازگی فوت شده ... و اون تازه فهمیده ... از قضا خیلی هم به پدرش وابسته است ...
    یعنی آسونتر از این نقش نبود بدن به من؟!!! هر چند که از تصورش مو به تنم راست شد ولی می دونستم که همین حالت بهم کمک می کنه که راحت تر بازی کنم ... با تاسف به بابا نگاه کردم که بهم لبخند زد ... با دیدن لبخندش جون گرفتم ... از جا بلند شدم و رفتم وسط ... یکی از پسرها که فکر کنم مسئول تدارکات بود ماکت قبر رو به اشاره شهریار آورد گذاشت وسط ... دوربین هم تنظیم شد ... کنار دیوار ایستادم ... چشمامو بستم زیر لب اسم خدا رو صدا زدم ... استرسم پر کشید ... دوباره شدم همون توسکا ... چشم باز کردم و به چشمای منتظرشون گفتم:
    - من آماده ام ...
    آقای صدری سری تکون داد و گفت:
    - سه ... دو ... یک ... اکشن ...
    تــو میگذری ... زمان می گـــــذرد !... چه كنم با دلــــی كه از تو... توان گذشتنش .... نیست...

  3. #8
    hale آواتار ها
    hale آنلاین نیست.offline

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    19
    تشکر
    0
    تشکر شده
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    دعوت شده
    در 0 تاپیک
    نقل قول شده
    در 0 پست
    دوباره چشمامو بستم و اون لحظه رو تصور کردم ... حس کردم هیشکی نیست ... منم و یه قبر و یه قبرستون خالی و متروک ... منم و دنیایی که دیگه بابایی توش نیست ... چشمامو باز کردم چونه ام شروع کرد به لرزیدن .... یه قدم لرزون اومدم جلو ... واقعا پاهام داشت می لرزید ... با صدایی که اونم لرز داشت نالیدم:
    - بابا ... ب ...با ... بابا ...
    بغضم ترکید ... قدرت نداشتم خودم رو به اون قبر لعنتی برسونم ... همونجا ایستادم و گفتم:
    - بابااااا ... پاشو توسکا اومده .... بابا کار پیدا کردم .... به خدا پیدا کردم .... باباییییییی مگه غصه نمی خوردی که دخترت بیکاره ... مگه از ناراحتی من ناراحت نمی شدی؟ آخر قلب کوچیکت طاقت نیاورد؟ بابا ...
    به زحمت خودم رو رسوندم به قبر ... بدنم رو انداختم روی قبر ... کل هیکلم داشت می لرزید کم مونده بود برم بپرم بغل بابا ... زار زدم و گفتم:
    - بابااااااااا این دنیا رو بدون تو نمی خوام .... بابا نفسم بالا نمی یاد ... بگو که تو اون زیر نیستی .... بابا تو از خواب زیاد بدت می یومد چرا اینقدر می خوابی ... کاش من اون زیر بودم ... کاش اینهمه خاک روی تن من می ریخت نه روی دستای مهربون تو نه توی چشمای پر مهر تو .... بابا باورم نمی شه ... پاشو صدام کن وگرنه می یام پیشت این دنیا رو یه لحظه بی تو نمی خوااااام ... بابااااااااااااااااا
    به ضجه افتاده بودم ...
    - بابا من فقط سه روز رفتم شهرستاننن ... کاش اتوبوسم چپ کرده بود ... کاش تیکه تیکه شده بودم ولی وقتی می یومدم این خبرو بهم نمی دادن ... باباااااااااا من با دسته گل و شیرینی اومدم تو خونه .... ولی دسته گلایی دیدم که دورش ربان سیاه بود ... بابا این حق نیست ... خداااااااااااااااااا ....
    چنان خدا رو صدا زدم که فکر کنم شیشه ها لرزید ...
    - همیشه می گفتی الهی قربونت برم ... الهی فدات بشم ... می گفتم نگو ... تو رو جون توسکا نگو ... ولی می گفتی ... بابا آخرم فدای توسکای ناچیز شدی ... این خاک ها همه اش تو سر من می ریخت کاش ... باباااااااا
    دیگه نتونستم حرف بزنم ... حنجره ام از جیغام می سوخت .... شالم هم از سرم افتاده بود ... خوبه موهامو بسته بودم وگرنه موهای بلند و سیاهم الان دورم ریخته بود و حسابی منو شبیه عزادار ها می کردن ... به هق هق و نفس نفس افتاده بودم ... خواستم بازم عجز و ناله کنم که آقای صدری با صدایی پس رفته گفت:
    - کات ....
    جون توی تنم نبود که بلند بشم ... کسی کنارم نشست و شالم رو کشید روی سرم ... برگشتم به طرفش بابام بود ... چشماش قرمز بود و معلوم بود از ضجه های من طاقت نیاورده ... دستشو محکم چسبیدم ... دوست داشتم بغلش کنم ... دوست داشتم عطر تنشو ببلعم ... ولی جلوی اینهمه مرد درست نبود ... جلوی خودمو گرفتم و ترجیح دادم فقط نگاش کنم ... بعدا تلافیشو در می آوردم. قسم خوردم دیگه به لحظه نبودش حتی فکر هم نکنم ... خیلی زجر آور بود ... صدای خانومی نگاه ما رو از هم جدا کرد:
    - خانوم مشرقی ...
    سرمو بالا گرفتم ... لیوانی آب قند گرفته بود به سمتم ... بابا لیوانو گرفت و آورد سمت دهنم ... دستمو گذاشتم روی مچ دستش و اجازه دادم لیوانو بگیره سمت دهنم ... چند قلپ که خوردم بهتر شدم و لبخند زدم ... بابا دیگه طاقت نیاورد و پیشونیمو بوسید ... صدای آقای صدری بلند شد:
    - والا من عادت ندارم از کسایی که می یان تست بدن تعریف کنم ولی در مورد شما! بی انصافیه اگه نگم که فوق العاده بودین ...
    بلند شدم ایستادم و تازه فرصت کردم به بقیه نگاه کنم ... بابا هم برگشت و نشست روی صندلی ... همه با تحسین نگاهم می کردن ... شهریار پوفی کرد و گفت:
    - باور کنین اینقدر باورم شده بود که هی بر می گشتم به باباتون نگاه می کردم ... انشالله که صد و بیست سال سایه اشون بالای سرتون باشه ... ولی همه اش با خودم می گفتم نکنه این موقعیت براتون پیش اومده که اینقدر طبیعی اجراش می کنین ...
    همه سراشون رو به نشونه تایید تکون دادن و منم لبخندی به نشونه تشکر زدم ... خدا رو شکر که خراب نکردم با این استرسی که گریبانگیرم شده بود ... شهریار رو به آقای صدری گفت:
    - فکر نکنم نیاز به تست دومی باشه ... هست؟
    من نمی دونم این چرا اینقدر تو سرش می زد ... اصلا به این چه ربطی داشت؟ مگه انتخاب بازیگر هم با اینه؟ یه تهیه کننده است دیگه ... ای بابا! آقای صدری سری به نشونه نفی تکون داد و گفت:
    - نه لازم نیست ...
    بعد به من نگاه کرد و گفت:
    - ما چهار تا تست دیگه هم می گیریم ... بعدش خبرش رو بهتون می دیم ...
    بابا اومد جلو سریع پرسید:
    - چقدر طول می کشه؟
    از عجله بابا هم من تعجب کردم هم آقای صدری ... آقای صدری گفت:
    - عجله دارین آقای مشرقی؟
    بابا سری تکون داد و گفت:
    - راستش جایی کار داریم ... می خوام ببینم اگه طول می کشه بریم و بیایم ...
    آقای صدری نگاهی به ساعت کرد و گفت:
    - حدودا سه ساعت طول می کشه ...
    بابا گفت:
    - خیلی ممنون ... پس ما تا سه ساعت دیگه بر می گردیم ...
    شهریار گفت:
    - آقای مشرقی زود تشریف بیارینا ... اگه دختر خانومتون انتخاب بشن باید قرارداد بسته بشه ...
    - بله بله ... چشم
    با بابا تشکر کردیم و زدیم بیرون ... چشمام چهار تا شده بود ... ما کجا می خواستیم بریم؟ نکنه بابا پشیمون شده بود؟! بابا از منشیه هم تشکر کرد ولی من یه کلمه هم نتونستم بگم ... دخترای دیگه با دیدن قیافه من که پکر به نظر می رسیدم و صورتم هم حسابی پف کرده بود و معلوم بود گریه کردم فکر کردن رد شدم و یه لبخند نشست گوشه لباشون ... برام مهم نبود ... فعلا فقط مهم بابا بود که داشت با عجله به سمت در خروجی می رفت ... تا رفتیم بیرون دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:
    - بابایی ... کجا داریم می ریم ...
    بابا انگار تازه متوجه من شد ... با لبخند برگشت به سمت من و گفت:
    - بیا که خدا برامون خواسته ...
    - چی شده بابا؟!
    - ارحامی اس ام اس داد روی گوشیم ...
    آقای ارحامی رفیق شفیق چندین ساله بابا بود ... فقط نگاش کردم تا ادامه بده و بابا هم ادامه داد:
    - بهش سپرده بودم کار پیدا کرد خبرم کنه ... حالا می گه توی شرکت برادرزاده اش یه کار خیلی خوب برات پیدا کرده ... یه شرکت واردات صادراته ... یه کم با خونه فاصله داره ... ولی خب بهتر از بازیگری که هست ... نیست؟
    و مردد نگام کرد ... بابا فکر می کرد من عشق بازیگری دارم و الان می گم نه فقط بازیگری ولی خبر نداشت بهترین خبر رو بهم داده ... لبخند پت و پهن زدم و گفتم:
    - این عالیه بابا ... کور از خدا چی می خواد؟
    بابا لبخند آسوده ای زد نشست پشت فرمون و گفت:
    - پس بدو تا شرکت تعطیل نشده ...
    نشستم کنار دستش ... داشتم ذوق مرگ می شدم ... دوست نداشتم زندگی عادیمو از دست بدم ... واقعا از روی ناچاری پناه آورده بودم به بازیگری ... بابا هم که پیدا بود حسابی هیجان زده و خوشحاله گفت:
    - ارحامی خیلی از پسر برادرش تعریف می کرد ... می گفت خیلی جنم کار داره و توی دو سه سال تونسته شرکتشو به جاهای عالی برسونه ... با اینکه سنی هم نداره ...
    توی دلم گفتم پس این پسر برادر دیدن داره ... بابا تعریف می کرد و منم سر تکون می دادم .... حقیقتا هر دو حسابی خوشحال بودیم.
    تــو میگذری ... زمان می گـــــذرد !... چه كنم با دلــــی كه از تو... توان گذشتنش .... نیست...

  4. #9
    hale آواتار ها
    hale آنلاین نیست.offline

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    19
    تشکر
    0
    تشکر شده
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    دعوت شده
    در 0 تاپیک
    نقل قول شده
    در 0 پست
    شرکت توی یکی از خیابونای بالای شهر بود ... چه دم و دستگاهی هم داشت! نمای بیرونش و تابلوش که فوق العاده شیک بود ... آب دهنمو جمع کردم که آویزون نشه و با بابا رفتیم داخل ... شرکت بزرگ و پر تجملاتی که هر کس توش مشغول کاری بود ... بابا به میز خانومی نزدیک شد و گفت:
    - سلام خانوم ... ببخشید با آقای ارحامی کار داشتم ...
    دختره بدون اینکه سرشو بلند کنه به میز یه خانوم دیگه اشاره کرد راه افتادیم سمت میز اون خانومه و بابا گفت:
    - دخترم ... من با آقای ارحامی کار داشتم ... کجا می تونم ببینمشون؟
    دختره سرشو آورد بالا ... عینکشو روی بینیش جا به جا کرد و گفت:
    - وقت ملاقات دارین؟
    بابا سری تکون داد و گفت:
    - نه ولی منو عموشون معرفی کردن ... خودشون می دونن ...
    دختر تلفن کنار دستشو برداشت و گفت:
    - اجازه بدین تا با منشیشون هماهنگ کنم ...
    اووه ! تازه می خواست با منشیش هماهنگ کنه ... چند تا منشی داشت مگه؟!!! گوشی دستش کلی وقت موند ولی گویا طرف قصد جواب دادن نداشت ... بالاخره گوشی رو گذاشت و گفت:
    - منشیشون جواب نمی ده ... برید طبقه بالا ... اتاق سوم ... اتاق آقای ارحامیه ... شاید منشی مرخصی ساعتی گرفته ...
    تشکر کردیم و با بابا رفتیم بالا ... کلی استرس رد کرده بودم و حالا بازم استرس اومده بود سراغم ... کاش اینجا جور بشه ... بابا به در کرم رنگ چند ضربه زد و وقتی کسی جواب نداد درو باز کرد و دوتایی رفتیم تو ... یه سالن کوچیک ولی خیلی شیک پیش رومون بود ... یه میز هم کنارش بود که معلوم بود میز منشیه ... بابا رفت طرف میز منشی ... با اینکه کسی پشتش نبود ... منم دنبال بابا رفتم ... جلل خالق! روی میز یه کیف لوازم آرایش ول شده بود و چند تا رژ لب و ریمل و رژ گونه ازش زده بود بیرون ... یه آینه هم کنارش بود ... بابا هم با ابروی بالا پریده نگاه به لوازم آرایشا کرد و گفت:
    - منشیه یادش رفته وسایلشو ببره گویا ...
    خنده ام گرفت ... لبخندی زدم و گفتم:
    - صدای آهنگ از کجا می یاد بابا؟
    صدای آهنگ بلند ملایمی شنیده می شد ... بابا به در کنار میز اشاره کرد و گفت:
    - گویا از داخل اتاق رئیس شرکت می یاد ...
    پوزخند نشست گوشه لبم ... گفتم:
    - بریم تو ... منشی که نیست ... می گیم منشیتون نبود ما هم اومدیم داخل ...
    بابا سری به نشانه موافقت تکون داد و دو تایی رفتیم سمت در ... صدای موسیقی حسابی بلند بود ... بابا چند ضربه به در زد ولی جواب شنیده نشد گویا نشنید .... دوباره در زد ولی بازم جوابی نیومد ... بابا دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد ... با دیدن صحنه پیش رومون هر دو با هم سکته کردیم ... خدای من!!!!! آقای رئیس لم دادن بودن روی کاناپه جلوی میزشون و یه دختر با تاپ و شلوارک خیلی کوتاه نشسته بود روی پاش و مشغول بوسیدن هم بودن ... بابا سریع در رو بست ... اونقدر سریع که نفهمیدم دختره چه شکلی بود! یا پسره چه جوری بود! مچ دستمو گرفت توی دستش و با سرعت راه افتاد سمت در ... گونه هام از خجالت گر گرفته بود ... انگار مقصر من بودم ... نمی دونم چرا آدم اینجور وقتا خیلی خجالت می کشه ... حتی وقتی با بابا می نشستیم فیلم می دیدیم و می رسید به صحنه فیلمه با اینکه بابا سریع ردش می کرد ولی بازم من آب می شدم می رفتم توی زمین ... رفتیم از پله ها پایین ... نه بابا چیزی می گفت نه من ... اون دو تا چطور جرئت کرده بودن توی شرکت همچین کاری بکنن؟! نمی ترسیدن یکی ببینه؟!! وای خدایا چه چیزا که ادم با چشم خودش نمی بینه! نشستیم توی ماشین و بابا راه افتاد ... دو ساعت از زمان رفته بود ... از روی مسیر فهمیدم داریم می ریم سمت موسسه ... بالاخره بابا سکوتشو شکست و گفت:
    - اصلا فکر نمی کردم ارحامی همچین آدمی رو به من معرفی کنه ...
    لبمو با زبون تر کردم و گفتم:
    - به اون بیچاره چه ربطی داره؟ اون از کجا باید می فهمید پسر برادرش دله است ...
    بابا آهی کشید و گفت:
    - ترجیح می دم بازیگر بشی تا اینکه بری توی همچین جاهایی کار کنی ... روح لطیف تو نباید تحت هیچ شرایطی آزرده بشه ...
    از خود بیخود خم شدم و گونه بابا رو محکم بوسیدم ... بابا دستمو گرفت توی دستش و گفت:
    - ولی دخترم اگه اونجا هم قبولت نکردن غصه نخوریا ... همه رو نسبت بده به قسمت ...
    - نه بابا برام مهم نیست ... بالاخره کار جور می شه ... آدم که تا آخر عمرش بیکار نمی مونه ...
    بابا هم سری تکون داد و دیگه تا رسیدن حرفی نزدیم ... می فهمیدم چقدر حالش خرابه ولی هیچی نمی تونستم بگم تا حالش خوب بشه ... یکیو می خواستم تا حال خودمو خوب کنه ...
    جلوی موسسه که رسیدیم و ماشینو پارک کردیم دو ساعت و نیم گذشته بود ... نیم ساعت باید منتظر می شدیم ... رفتیم داخل که دیدم هیچکدوم از اون دخترا نیستن ... منشیه هم یه کتاب دستش گرفته بود و داشت می خوند ... با دیدن من پوزخندی زد و رو به من گفت:
    - بالاخره تشریف آوردین؟
    با تعجب گفتم:
    - چی شده؟
    - هیچی ... برو تو منتظر توان ...
    چقدر پرو بود ... بیشتر از اینکه از حرفش شاد بشم از لحنش بدم اومد و خواستم چیزی بگم که بابا گفت:
    - به همین زودی تصمیم گرفته شد؟
    - بله ... بقیه همه خراب کردن گویا ...
    - یعنی دختر من پذیرفته شده؟
    منشیه سرشو کرد توی کتاب و گفت:
    - بله ... بفرمایید داخل ... یه ربعی هست که منتظر شمان ...
    بابا نفس عمیقی کشید ... با دست بین ابروهاشو فشار داد و رو به من گفت:
    - بریم تو دخترم ...
    نمی دونم چرا خوشحال نبودم. شاید اگه یکی از اون دخترا پذیرفته شده بودن اینجا رو می ذاشتن روی سرشون ولی من عین خیالمم نبود. درو باز کردم و رفتم تو ... فقط آقای صدری اونجا بود و شهریار ... بقیه رفته بودن ... با دیدن من هر دو از جا برخاستن و شهریار با روی گشوده گفت:
    - اومدین؟ دیگه می خواستم بهتون زنگ بزنم ...
    - شما که گفتین سه ساعت دیگه ...
    - تستای بقیه خیلی زود تموم شد ... تبریک می گم ... امیدوارم همکارای خوبی باشیم ...
    تبریک؟! همکار؟! توسکا ... اسمت رفت سر در سینماها ... خدایا ... این چیزی بود که من می خواستم؟!!! همه چیز چه زود اتفاق افتاد .... قرارداد با مبلغی باور نکردنی بسته شد ... باید از هفته دیگه می رفتم سر فیلمبرداری و دو هفته وقت داشتم تا فیلمنامه رو بخونم و کمی هم با گروه تمرین کنم ... این چه قراردادی بود؟ فیلمنامه نخونده باید قبول می کردم؟ مگه بازیگرا اول فیلمنامه نمی خونن؟ خودم جواب خودمو دادم:
    - خره! بازیگر ... نه تو! تو که هنوز بازیگر نشدی ... از نظر اینا تو الان باید از خداتم باشه که تو فیلم یه آدم معروف بازی کنی ...
    تازه وقتی اسم همبازیمو گفت کف کردم ( بچه ها اینجا نیاز به توضیحه که من اسم بازیگرا رو از خودم می گم ... دوست ندارم نقطه چین بذارم که هر کی پیش خودش یه حدس بزنه ... پس کلا می ریم تو کار خیالات) احسان نیرومند ... خدای من!!!!! درسته که بازیگرا رو درست نمی شناختم ولی نه دیگه تا این حد که سوپر استارارو هم نشناسم ... بابا حتی یه لبخندم نزد ... ولی بالاخره قرارداد بسته شد ... ازم پرسیدن دوست دارم با اسم خودم معروف بشم یا اسم هنری برای خودم دارم ... ولی گفتم با اسم خودم راحت ترم ... بذار همه چی طبیعی باشه ... حتی قید کردم از گریم زیاد هم خوشم نمی یاد که پذیرفتن ... همه چی تموم شد ... الکی الکی شدم بازیگر ... الکی الکی داشتم معروف می شدم ... الکی الکی می خواستم از توسکای معمولی فرار کنم ... الکی الکی ...
    تــو میگذری ... زمان می گـــــذرد !... چه كنم با دلــــی كه از تو... توان گذشتنش .... نیست...

  5. #10
    hale آواتار ها
    hale آنلاین نیست.offline

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    19
    تشکر
    0
    تشکر شده
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    دعوت شده
    در 0 تاپیک
    نقل قول شده
    در 0 پست
    فیلمنامه راجع به دختری بود که اول فیلم پدرش فوت می شه ... و اون که جز پدرش کسیو نداشته تصمیم می گیره خودش گلیم خودشو از آب بکشه بیرون ... و تو این راه اتفاقای زیادی براش می افته ... تازه فهمیدم تستی که دادم مربوط به قسمت اول فیلم بوده ... توی اون دو هفته خونه ما تبدیل شده بود به خونه ارواح ... نه بابا حرفی می زد ... نه مامان ... نه من .... من که همه اش فیلمنامه دستم بود و می خوندم ... اونا هم تو حال خودشون بودن .... یه شب که دور هم روی تخت نشسته بودیم و منم داشتم فیلمنامه رو می خوندم مامان استکانی چایی ازقوری توی سینی برای بابا ریخت و گفت:
    - جهانگیر ... به نظرت به فامیل بگیم؟
    بابا آهی کشید و گفت:
    - نه فعلا دست نگه دار ... بذار ببینیم چی می شه!
    یعنی بابا هنوزم امیدوارم بود که من بیخیال این کار بشم؟ ولی ما قرارداد بستیم ... چی می تونستم بگم؟ هیچی نگفتم و سرمو انداختم زیر ... بابا گفت:
    - توسکا ...
    سریع نگاش کردم و گفتم:
    - جانم؟
    - یه سری چیزا هست که می خوام بهت بگم ...
    - بفرمایید بابا ...
    - تو دیگه این کارو قبول کردی ... قرارداد بستی ...
    فقط نگاش کردم ... ادامه داد:
    - شاید از شش ماه دیگه اسمت و عکست بره سر در سینماها و بیلبوردهای توی خیابون ...
    - خب ...
    - معروف می شی ... حالا مشهور یا محبوبش مشخص نیست ... ولی معروف می شی ...
    سرمو تکون دادم ... بابا ادامه داد:
    - دیگه مثل الان نمی تونی راحت بری توی خیابون ... رستوران ... گشت و گذار ... زندگی عادیت مختل می شه ....
    - درسته بابا ...
    - اما ...
    نگاش کردم .... گفت:
    - دوست ندارم خودتو گم کنی ... یه قرارداد میلیونی الان باهات بسته شده ... شاید بعدها بیشتر از اینم بشه ...
    سریع گفتم :
    - بابا من هر چی دارم مال شماست ...
    بابا تند نگام کرد که از حرفم پشیمون شدم و گفتم:
    - ببخشید ...
    - تو هر چی داری مال خودته ... من هیچ وقت نمی خوام یه ریال ازپولی که تو بابتش زحمت می کشی بیاد توی زندگیم ... همه اش مال خودته بابا ... خوش و حلالت باشه ... ولی می خوام نگرانی من و مامانت رو درک کنی ... توسکا نمی خوام عوض بشی ... دوست ندارم وقتی یه عده با هیجان می یان طرفت بهشون اخم کنی ... دوست ندارم وقتی یه پسر معمولی می خواد بیاد خواستگاریت اخ و پیف کنی ... تو باید همینی باشی که هستی ... هر بار که برات خواستگار می یومد چی کار می کردی بابا؟! خیلی خانوم می یومدی جلوشون ... پذیرایی می کردی ... با لبخند جوابشونو می دادی ... بعد عاقلانه فکر می کردی و تصمیم می گرفتی ... الان هم باید همینطور باشی ... تو هر چقدر که معروف بشی واسه بیرون از خونه هستی ... توی این خونه باید توسکا باشی ... همونی که بودی ...
    سرم پایین بود و با ریشه های قالی روی تخت بازی می کردم ... حق رو به بابا می دادم ... اون و مامان بیش از اندازه نگران بودن ... نگران فامیل ... نگران سیل طرفدارایی که شاید پیدا می کردم ... و مهم تر از همه نگران آینده ام ... نگران اینکه آیا دیگه تن به ازدواج می دم یا نه ... یا اینکه با کی ازدواج می کنم ... اونا ریز بین تر از من بودن و می دونستن که دیگه زندگی دخترشون دستخوش تغییرات خیلی بزرگ شده ... شاید من خیلی همه چیز رو ساده می گرفتم .... به بابا نگاه کردم و گفتم:
    - بابا .... من هیچ وقت عوض نمی شم ... قول می دم هیچ وقت خودمو گم نکنم ... از خدا می خوام که اگه قراره مغرور بشم و توسکارو فراموش کنم خودش یه جوری منو از این راه دور کنه ... اگه هم روزی اینجوری شدم شما بهم تذکر بده بابا ... ولی خوب می دونی که توسکا هیچ وقت تحت هیچ شرایطی خودشو بالاتر از بقیه ندونسته ... پس از این به بعدم نمی دونه ... مگه نه اینکه من دانشگاه تهران قبول شدم و بقیه دختر پسرای فامیل همه رفتن دانشگاه آزاد و غیر انتفاعی و پیام نور ... آیا هیچ وقت شد باهاشون سرد بشم یا خودمو بگیرم و کلاس بذارم؟ بابا شما دخترتو خوب می شناسی ... همیشه خاکی بودم از این به بعدم خاکی می مونم ... خوب می دونم که دشمن و حسود زیاد پیدا می کنم همینطور که تا الان داشتم ولی قسم می خورم که با اونا هم اینقدر خوب و مهربون باشم تا دلشون باهام مهربون بشه ... قول می دم بابا ...
    بغض کردم و چونه ام شروع کرد به لرزیدن ... بابا سرمو در آغوش کشید و در حالی که پیشونیمو می بوسید گفت:
    - می دونم دخترم .... می دونم ...
    مامان داشت با گوشه شالی که روی سرش بود اشکاشو پاک می کرد ... آخه این چه شغلی بود که داشت اشک همه مون رو در می آورد؟ شیطونه می گفت بزنم زیر همه چی ... ولی ... برای فسخ قرارداد باید هزینه هنگفتی می دادم ... آخه از کجا؟ اصلا ... اصلا فقط همین یه فیلمو بازی می کنم ... بعد دیگه بیخیال بازیگری می شم .... اما ... اگه بازم کار گیرم نیومد چی؟ حسابی گیج شده بودم ... از جا بلند شدم ... بابا که فکر کرد ناراحت شدم گفت:
    - کجا می ری بابا؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    - می رم دو رکعت نماز بخونم بابا ... بلکه دلم آروم بشه ... می خوام توکل کنم به خود خدا ...
    بابا لبخندی زد و گفت:
    - التماس دعا بابا ...
    زمزمه کردم:
    - محتاجیم به دعا ...
    رفتم داخل خونه ... وضو گرفتم و سجاره امو پهن کردم ...زیاد نماز خون نبودم ... نه اینکه نخونم ... ولی همیشه یک در میون می خوندم ... بیشتر وقتایی که کارم گیر می افتاد و ماه رمضونا ... چادرمو سر کردم و نشستم سر جا نماز ... خیلی حرفا داشتم که با خدا بزنم ... امیدم فقط به اون بود ... اگه خدا نگاشو یه لحظه ازم می گرفت بدبخت می شدم ... حالا حالاها بهش نیاز داشتم ...
    تــو میگذری ... زمان می گـــــذرد !... چه كنم با دلــــی كه از تو... توان گذشتنش .... نیست...

  6. #11
    hale آواتار ها
    hale آنلاین نیست.offline

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    19
    تشکر
    0
    تشکر شده
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    دعوت شده
    در 0 تاپیک
    نقل قول شده
    در 0 پست
    ماشینو توی پارکینگ پارک کردم ... تا حالا تنها بهشت زهرا نیومده بودم ولی اینبار مجبور شدم ... خوبه بابا ماشینشو داد بهم ... شالم رو توی آینه ماشین مرتب کردم کیفمو برداشتم و رفتم پایین ... اولین روز کاری! عوامل فیلمبرداری رو راحت دیدم ... قطعه خیلی خلوتی بود و اکثر قبرها تازه کنده شده و خالی بودن ... از بینشون رد شدم تا رسیدم به گروه ... اولین کسی که خودشو رسوند به من شهریار بود ... چه تیپایی هم می زد بی شرف! یه تی شرت جذب مشکی تنش بود که روش چند بیت شعر از حافظ با رنگ سفید خطاطی شده بود و یه شلوار چسبون مشکی رنگ و کفشای اسپرت ... با رویی گشاده ازم استقبال کرد و گفت:
    - دقیقا سر وقت رسیدین خانوم مشرقی ... بفرمایید ... باید برین داخل اون ماشین برای تعویض لباس و گریم ... راستی دیگه مشکلی با فیلمنامه ندارین ندارین؟! فیلمنامه نویس و بازیگردانمون می تونن همه جوره ساپورتتون کنن اگه سوالی داشتین رودربایستی رو بذارین کنار ...
    همین جور یه ریز فک می زد و با دستش منو راهنمایی می کرد به سمت ماشین هایسی که یه کنار پارک شده بود ... وقتی حرفاش تموم شد گفتم:
    - نه مشکلی ندارم ... ممنون ... توی همون جلسات تمیرین اشکالاتم رو رفع کردم ...
    چند جلسه ای تمرین کرده بودیم با بقیه عوامل ... جلسات فیلمنامه خوانی و اینا ... که توی همون روزا ایرادهامو برطرف کرده بودم ... در هایس رو باز کردم و رفتم بالا ... همون خانومی که روز تست دیده بودمش با یه آقا داخل ماشین بودن ... خانومه که تقریبا سی ساله می زد با رویی گشوده گفت:
    - سلام خانومی ... اومدی بالاخره؟ بیا ... بیا بشین که وقت نداریم زیاد ...
    نشستم روی یکی از صندلی ها ... بیچاره ها از بی جایی مجبور بودن کجا کار کنن ... تند تند یه چیزایی رو که یا خنک بود یا زبر یا زیادی نرم می کشید روی پوست صورت من ... مرده هم نظر می داد ... طاقت نیاوردم و گفتم:
    - مگه قرار نبود من گریم نشم ...
    زنه لبخندی زد و در همون حال که کارشو می کرد گفت:
    - منم گریمت نمی کنم عزیزم ... دارم متعادل سازی می کنم ...
    متعادل سازی دیگه چه صیغه ایه؟!!! شاید از چشمام فهمید متوجه نشدم که گفت:
    - یعنی اینکه فقط نواقص رو برطرف می کنم .... اگه لکی چیزی هست از بین می برم ... چاله چوله ها رو صاف می کنم ...
    وا! انگار داره در مورد خیابون حرف می زنه! چاله چوله کجا بود ... پوست من به این سفیدی و صافی ... ادامه داد:
    - الان یعنی داری می ری سر خاک بابات ... باید رنگت پریده مایل به زرد باشه ... چشمای بی روح. حال نزار ... من این چیزا رو تغییر می دم وگرنه مطمئن باش آقای صدری اصلا اجازه تغییر چهره رو توی بازیگرا به ما نمی ده ... می گه همونی که هست باید بمونه ... توام صورتت خدا رو شکر مشکل زیادی نداره فقط چون هوا گرمه این پودرا رو می زنم که اگه عرق کردی پوستت توی فیلم برق نزنه ... اونوقت انگار روی پوستت اکلیل ریخته و خیلی مسخره می شه ...
    سرمو تکون دادم ... اینبار دیگه فهمیدم منظورش چیه ... توی کمتر از نیم ساعت کارش تموم شد و رفت که برام لباس بیاره ... یه آینه کوچیک اونجا بود ... برش داشتم تا خودمو نگاه کنم ... زیاد فرقی نکرده بودم ... انگار بار اول بود داشتم خودمو می دیدم ... یه جفت چشم مشکی کشیده .... چشمام درشت نبود ولی عجیب کشیده بود ... خمار و کشیده تا نزدیک شقیقه ... با مژه های پر پشت و وحشی که چشمامو هم وحشی نشون می دادن ... یه جفت ابروی کمونی و هلالی شکل درست بالای چشم هام ... مشکی مشکی ... مامانم بعضی وقتا دختر شرقی صدام می کرد ... چون چشم و ابروم و موهام زیادی مشکی بود ... پوستم نه زیاد سفید بود نه سبزه ... گندمی مایل به سفید ... خدا رو شکر روشن بود ... از پوست تیره خوشم نمی یاد ... دماغ متناسب ولی سر بالا ... نه بزرگ بود نه خیلی عروسکی و کوچیک ... لبام هم معمولی بود ... حالت قشنگی داشتن ولی زیادی قلوه ای نبودن ... صورتم تقریبا گرد بود و قشنگ تر از همه اینا موهام بودن ... حالت موهام فر درشت بود و رنگش پر کلاغی ... از بچگی هم کوتاهش نکرده بودم چون بابا اجازه نمی داد و تا پایین تر از کمرم می رسید ... صورت قشنگی داشتم ... خاص و تو دل برو ... بابا حق داشت صدام کنه خورشید ... چهره ام مینیاتوری بود شبیه نقاشی های که از خورشید می کشن ... خب بسه دیگه زیادی از خودم تعریف کردم ... الانم که حسابی سفید شده بودم عین ماست! در ماشین باز شد و خانومه اومد تو ... کاش می فهمیدم اسمش چیه حداقل که هی نخوام صداش کنم خانومه .... همون جمله معروف رو به کار بردم و گفتم:
    - خانوم ...
    سریع گفت:
    - مدیری هستم ... ولی تو منو فریبا صدا کن ... دوست ندارم فامیلیمو بگی ... همه خانوما اینجا منو فریبا صدا می کنن ...
    - باشه .. فریبا جون من باید چی بپوشم؟
    یه دست مانتو شلوار تقریبا کهنه گرفت به سمتم و گفت:
    - بیا اینا رو بپوش عزیزم ....
    با حالت چندش گفتم:
    - لباسای یه نفر دیگه رو ؟
    چند لحظه نگام کرد و بعد غش غش خندید و گفت:
    - نه بابا! اینا رو خیاط گروه برات طراحی کرده ... تازه دوخته شده ...
    - پس چرا اینقدر کهنه است؟
    و در همون حال مشغول زیر و رو کردن لباس شدم ... با لبخند گفت:
    - لباسی که الان تنت می کنی باید کهنه باشه ... اینا اینجوری طراحی شده ... پارچه هاش چند بار شسته شده ...
    - اندازه های منو از کجا می دونسته؟
    - اندازه هاتو که نمی دونست ولی چون توی این سکانس زیاد مهم نبود چی می پوشی روی اندازه ها ظریف نشدیم ... همینجور با حدس و گمان دوخته شد ولی انشالله از سکانسای بعدی اندازه هاتو می گیره که دیگه بدونه باید چی کار کنه ...
    سری تکون دادم و وقتی اون رفت بیرون لباسا رو که یه مانتو شلوار و یه مقنعه بود پوشیدم ... اینقدر بی ریخت بود که خجالت می کشیدم برم بیرون ...
    تــو میگذری ... زمان می گـــــذرد !... چه كنم با دلــــی كه از تو... توان گذشتنش .... نیست...

  7. #12
    hale آواتار ها
    hale آنلاین نیست.offline

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    19
    تشکر
    0
    تشکر شده
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    دعوت شده
    در 0 تاپیک
    نقل قول شده
    در 0 پست
    دوباره فریبا اومد تو و نگاهی به سرتاپام کرد ... یهو دستشو آورد جلو و یه تیکه موهامو از مقنعه کشید بیرون و گفت:
    - اینجوری بهتره ...
    اعتراض کردم:
    - یعنی بابام مرده!
    - برای همین می گم اینجوری بهتره! تو که وقت درست کردن مقنعه اتو نداشتی ... یعنی خودش رفته عقب ... حیف این موهای خوشگلته! صورتتو دو برابر جذاب می کنه .... بذار این یه تیکه کوچولو بیرون باشه ...
    دوباره از توی آینه نگاهی به خودم انداختم ... بد نشده بود ... من که دختر با حجابی نبودم که حالا بهم بر بخوره ... خودم که بیرون می رفتم بیشتر از اینم موهامو بیرون می ذاشتم ... سرمو تکون دادم و گفتم:
    - اوکی ... بریم؟
    - بریم که همه منتظر توان ...
    دو تایی رفتیم بیرون اول از همه شهریارو دیدم ... نمی دونم چرا اینقدر به چشم من می یومد این بشر ... شاید چون از بقیه پسرای اونجا یه سر و گردن سر بود ... آقای صدری اومد طرفمون که سریع سلام کردم. جوابمو داد حالمو پرسید و گفت:
    - آماده ای ...
    چه جمعیتی اونجا بود ... کاش خراب نکنم ... سعی کردم خونسرد باشم و گفتم:
    - بله آماده ام ...
    تند تند مشغول توضیح دادن شد ... از کجاها باید حرکت کنم ... چه جوری باید راه برم ... کجا باید چی بگم ... تن صدامو کجا بالا ببرم کجا پایین بیارم ... چه زمانی بیفتم روی قبر ... کی خاکارو مشت کنم ... کی بزنم تو سرم ... هی گفت و گفت و گفت ... و من موندم چرا اینقدر زود حرفاشو می فهمیدم و تو ذهنم ثبت می شد ... انگار هوشم تو این مورد خیلی بالا بود ... حرفاش که تموم شد نگام کرد و گفت:
    - فهمیدی؟
    سرمو تکون دادم و گفتم:
    - کاملاً
    با تعجب گفت:
    - همه اشو متوجه شدی؟
    - بله ...
    با تردید گفت:
    - می خوای یه بار تمرینی برو ... بعد فیلم می گیریم ...
    - نه ... به نظر خودم که لازم نیست ... می دونم که می تونم ...
    - باشه ... ببینم تو چند تا برداشت می تونی این سکانسو اونجوری که من می خوام درش بیاری.
    سرمو تکون دادم و اونجایی که باید شروع می کردم ایستادم ... با فریاد آقای صدری توی میکروفون همه رفتن سر جاهاشون و آماده شدن ... شهریار روی یه صندلی کنار آقای صدری نشسته بود و داشت خودشو باد می زد ... تا متوجه نگام شد سری تکون داد و چشماشو باز و بسته کرد ... وا! انگار من نیاز به تایید این داشتم ... چه کارا! آقای صدری توی میکروفون فریاد زد:
    - صدا ...
    یکی گفت:
    - رفت ...
    دوباره گفت:
    - تصویر ...
    یکی دیگه گفت:
    - تصویرم رفت ...
    یه دختره اومد جلوی دوربین و روی چیزی که دستش بود ضربه ای زد و گفت:
    - برداشت اول ...
    اینبار من آماده شدم و آقای صدری فریاد زد:
    - حرکت ...
    شروع کردم ... برام خیلی آسون بود ... به خصوص که اکثر دیالوگاش همونایی بود که موقع تست گفتم ... انگار خوششون اومده بود از دیالوگای من در آوردی من که گنجونده بودنش توی فیلمنامه... تغییراتشو همین حالا بهم اعلام کردن ... فرق داشت با اون چیزی که خونده بودم ... همین بهم اعتماد به نفس می داد ... اینقدر راحت نقشو اجرا کردم که تا کارم تموم شد و آقای صدری فریاد زد:
    - کات ...
    صدای دست زدن همه بلند شد ... همه لباسام خاکی شده بود ... آقای صدری بهم نزدیک شد و با چشمای گشاد شده از حیرت گفت:
    - دختر تو اعجوبه ای ...
    کم بابا بهم اعتماد به نفس می داد حالا اینم اضافه شده بود ... لبخندی زدم و گفتم:
    - ممنون ...
    ولی خداییش خودمم تازه داشتم پی می بردم که تو اینکار عجیب استعداد دارم ... آقای صدری اعلام استراحت کرد تا بعدش بریم برای سکانس بعدی ... همه از جلوم که رد می شدن یا بهم لبخند می زدن یا خسته نباشید می گفتن ... منم جواب همه رو با روی باز می دادم ... اینا قرار بود بشن همکار من ... این فیلم یه پروسه 6 ماهه داشت ... پس من شش ماه قرار بود هر روز اینا رو ببینم ... باید بیشتر می شناختمشون ... فعلا که فقط آقای صدری و فریبا و شهریار رو می شناختم ... دوست داشتم یه جا پیدا کنم بشینم پاهام خسته شده بودن ... صدای شهریار از پشت سرم بلند شد:
    - خانوم مشرقی عزیز ... خسته نباشین ... شاهکار کردین ...
    برگشتم ... چشمای خاکستری خوشگلش می درخشید ... سری تکون دادم و گفتم:
    - ممنون لطف دارین ...
    دو تا صندلی تاشویی که دستش بود رو باز کرد و گفت:
    - بفرمایید بشینید ... سر پا خسته می شین ...
    بعدم مشغول ریختن چایی از فلاسک کوچیکی که دستش بود شد ... یه لیوان یه بار مصرف رو پر از چایی کرد و با یه شکلات داد دستم ... گرفتم و تشکر کردم ... با اینکه هوا خیلی گرم بود ولی بدجور هوس چایی کرده بودم ... شهریار فلاسکو گذاشت کنار پاش و گفت:
    - شما مطمئنی که قبلا جایی کلاس بازیگری نرفتی؟
    این باز پسر خاله شد ... به روی خودم نیاوردم و گفتم:
    - نه ... انتظار داشتم شما برام کلاس بذارین که نذاشتین ...
    خندید و گفت:
    - با مشورت گروه به این نتیجه رسیدیم که نیازی به کلاس ندارین ... نواقصتون خیلی کمه و می شه در حین کار برطرفش کرد ...
    - آهان از اون لحاظ
    با خنده زل زد بهم و گفت:
    - خیلی جالبه که همکار شدیم ولی هیچی در مورد هم نمی دونیم ...
    حرف دل منو می زد ... ادامه داد:
    - من فقط می دونم شما خانوم توسکا مشرقی هستی ... بیست و دو سالته و تازه فارغ التحصیل شدی ... همین ...
    جرعه ای چاییمو مزه مزه کردم و گفتم:
    - همینم خیلیه ...
    باز شدم همون توسکای غد ... سری تکون داد و گفت:
    - باشه پس من خودمو معرفی می کنم ...
    تــو میگذری ... زمان می گـــــذرد !... چه كنم با دلــــی كه از تو... توان گذشتنش .... نیست...

صفحه 2 از 24 نخستنخست 12345678912 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
سايت تفريحي - سرگرمي پت و مت بيش از سه سال هست که کار خودش رو براي ايجاد يک محيط صميمي و گرم براي لذت بردن شما دوستان عزيز آغاز کرده ، و اميدواريم در رسيدن به هدفمون که ايجاد لحظات شاد براي شماست موفق بوده باشيم.
شماره تماس مدیریت سایت : 09373515363
Graphic: iakbar, Coding By: MR.Fazli
اين صفحه از پت و مت را
در گوگل محبوب کنيد